
حیدر یغما ، شاعر خشتمال نیشابوری در سال 1302 هجری شمسی در روستای صومعه واقع در شمال نیشابور به دنیا آمد و در شب دوم اسفند ماه سال 1366 سر بر بالین خواب گذاشت و هم آغوش مرگ شد:
مرا خوابآن زمان آید که در زیر لحد باشم
سر پر شور اندر نرمی بستر نمی گنجد
یغما در بستر تهیدستی زاده شد ، با نداری زندگی کرد و سر بر بالین خاک گذاشت. با این که میهن نیاکان یغما خور و بیابانک یزد است؛ در خردسالی پدر و مادر او به روستاهای دوروبر نیشابور کوچ کرده بودند وبا تنگ دستی میزیستند. یغما نیز در چنین خانوادهای ناگزیر به کار سخت برای به دست آوردن روزی بود، تا جایی که از رفتن به آموزشگاه(مدرسه) بازماند و تا میانسالی خواندن و نوشتن بی بهره بود. یغما با این که خواندن ونوشتن نمیدانست ولی ازدوران کودکی دلبستگی فراوانی به چامه و چامه گویی داشت او چامه ها(شعر) و چکامه های(غزل و قصیده) چامه سرایانی هم چون فردوسی و امیر ارسلان نامدار را ،که شبهای بلند زمستان خوانده میشد، در کودکی شنیده بود و به خوبی یاد داشت. وی در جوانی به شهر کوچید و در ۳۰ سالگی همسر گرفت و یکی دو سال دیگر روخوانی قرآن و سپس فارسی را آموخت. او به انجمنهای روخوانی قرآن میرفت ودر آن جا با ادب پیشگان و چامه شناسان آشنایی پیدا کرد. ادب پیشگان و چامه شناسان با شنیدن چامههای او که برخاسته از دوق او و پر از بیتهای زیبا و پرمایه بود او را به چامه سرایی دلگرم کرده ودر این راه راهنماییش نمودند. او تا میانسالی سواد نداشت و پس ازآموختن خواندن و نوشتن هم دست نوشتهای بسیار بد وپر ازنادرستیهای املایی داشت. پیشهٔ او در بیشتر زندگی اش خشتمالی و بیل زدن بود و سالهای واپسین نیز به کشاورزی وکارگری برای دیگران دست به کار بود. چون از وزن و قافیه چیزی نمیدانست چامههایش ایرادهای بسیاری داشت بود هر چند که چامه سرایان دانش آموخته هم از پارهای از این ایرادها به دور نبودهاند.
او در چهل سالگی برای نخستین بار چامههای خود را بر روی کاغذ آورد واولین گردآورد(مجموعه) چامههای خود را در سال ۱۳۴۶ با نام «اشک عاشورا» را به چاپ رساند؛ پس از سه سال گرد آوردی از رباعیاتش و در سال ۱۳۵۵ نخستین گردآورد چکامه هایش(غزل)را به چاپ رساند. همچنین اونسک (کتاب) دیگر خود را در سال ۱۳۶۵ به نام «سیری در غزلیات یغما» به چاپ رساند. این چامه سرا نزدیک ۴۵۰۰ بیت چامه دارد که گزیدهای از آنها در نسک(کتاب) شاعر خشتمال نوشتهٔ جواد محقق نیشابوری برای اولین بار در سال ۱۳۷۳ به چاپ رسید.
هم اکنون این کتب بسیار کمیاب شده و فقط در کتابخانه های نسبتا قدیمی شهرستان نیشابور می توان اثری از آنان دید. از سال 73 دیگر کتابی از وی به چاپ نرسید تا به امسال که به کوشش و اهتمام فرزندش، ابوالفضل یغما کتاب "دیوان حیدر یغما" به چاپ رسید.
|
مطرب آهنگی بزن دمساز با افغان من تا رسد بر زهره فریاد شرر افشــــــــــــــان من هر که جان خواهد، از این محفل برون گردد که باز شعله بر ایجاد هســــــــــــتی می زند نیران من همتی ای مرگ تا از دل خروشی برکشم کاین فضا تنگ است بهر عرصــــه جولان من آنقدر داغم که گر خنجر نهی برگردم جای خون آتش برون آید از شــــــــــــریان من کافرم خواندند روز بحث کوته فکرها فرق دارد مذهب این قوم با ایمـــــــــــــــان من من رسالت دارم، اندر شعر جای شبهه نیست شعر من وحی مــــــــــن و دیوان من قرآن من بس سخن در سینه دارم گرسرم بُری، چو نای بعد مردن ناله خیزد از ســــــــــــر بی جان من آه را نازم که چون از سینه بیرون می شود دم زند آتش به دنیای سرو ســـــــــــــامان من دوستان را صحبت نان من است اندر میان تنگ چشم است آنکه میگوید ســخن از نان من من برای نان به این دونان نمی آرم نیاز این من و این پینه های دســـــت من برهان من بی تکلف خانه بر فرقش فرو می آورم گر گذارد نعمت دنیا قدم بر خـــــــــــــــوان من خانه ای دارم ز مشتی گل که خورشید فلک سرفرود آرد به کاخ بی درو دربـــــــــــــان من خانهء من خانهء عشق و صفا و راستی است نان عبرت می خورد از خوان من مهــــمان من گرچراغم نیست شب از ماه و روز از آفتاب روز و شب جشن و چراغانی است درایوان من گر بمیرم در زیان من بیان شکوه نیست نا نبدد خــــــــــــــــط شکوه نقش بر دیوان من پیرهن را در بدن هر لحظه آتش می زنم گربریزد گرد و خـــــــــــــاک فقر از دامان من خسته شد بازوی سنگ اندازها و بر زمین سرنگون برگی نشد از شــــــــــاخهء ایمان من جان خود را می کشم از قالب پیکر برون سستی ارورزد مــــــــــــیان پیکر من جان من قرعه دانش به نام خشت مالی می زند آفرین بر خاک شــــــــــــــاعر پرور ایران من در خراسان آنقدر گوهر بپاشم از ادب تا زند این طرفه در شـیراز از اســــــــتان من گرچه برخواب اعتباری نیست می دیدم به خواب ساکنان عرش اندر خانــــــــــــــــهء ویران من بال اندر بال بنشستند و ساغر می کشند پای کوبان شــــــــــعر می خوانند اندر شأن من گر ملک بر شعر من رقصید جای ناز نیست ملهم عرش است اشعار ملک رقـــــــــصان من آنچنانم شعر از اعماق اعضا سر کشید کز دهان بیرون شد و واقف نـــــــشد دندان من روزی اندر دشت، باد از دست من دفتر ربود گوش کن این قـــــــصه پر شور از عنوان من: رو به سوی چرخ برد و من به خود می گفتم این: باد سوی آسمان ها می برد عرفــــــــــــــان من عیش و شادی از برای دیگران؛ من شاعرم رنج بی پایـــــــــــــان چرخ واژگون از آن من پشت می مالم گه خارش به دیوار ضخیم تا نخاراند ز منت پشتم انگــــــــــــــــشتان من می نویسم شعر با انگشت اندر خشت خام گر بهای خامه و دفتر نــــــــــــــــشد امکان من مرده من بی کفن از فقر باید شد به خاک با خدای خویش این است آخرین پیمـــــــان من نا جوانمردم گر از کوی فقیران پا کشم گر بچرخند اختران چرخ از فرمــــــــــــان من عمر من پنجاه و دو سال است و مغرورم هنوز تا کجا پایان پذیرد شور بی پایــــــــــــــــان من کامم از مشروب و شادی خشک و یاران این عجب شعرتر میریزد از کلک گهر غلـــــــــــــتان من جایم اندرسینه اهل هنر خواهد بود من اگر گشتم فنا اشــــــــــــــــــعار جاویدان من گریه اوج اختر گردون زنم کاخ جلال خــــــــــــاک زیر پــای بارانم من ای یاران من باد! بر طبع چو اقیانوس « یغما » می زنی با خبر بنشین که بــــــــــنیان می کند طغیان من
|
|
نوشته شده توسط محزون در شنبه چهارم اسفند 1386
ساعت 22:13 موضوع |
لینک ثابت