تبليغاتX
دراین تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
به دیدارم بیا هر شب دلم تنگ است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:7  توسط محزون | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:3  توسط محزون | 
آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت            آیا  چه  خطا  دید  که  از  راه    خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین             کس واقف ما نیست که از دیده چها رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت             عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه             زان  پیش  که  گویند  که  از دار فنا رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:49  توسط محزون | 

گرم یاد آوری یا نه

        من از یادت نمی کاهم

                   ترا من چشم در راهم



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:30  توسط محزون | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:10  توسط محزون | 
          

              امید که هرگز به دل خوش ننشیند

                                   آنکس که ترا گفت که با من ننشینی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:4  توسط محزون | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:56  توسط محزون | 
امروز هشتاد و نه روز از آن خطبهء مضحک شوم می گذرد و من هنوز در بهت و حیرت سرنوشت خویش به سر میبرم،از خود می پرسم چگونه میتوان تمامی خاطرات 3 سال که هر سالش صد سال گذشت را به یک چشم به هم زدن فراموش کرد و به فراموشی سپرد!؟

آیا میشود یک انسان زیباترین لحظات زندگی خود را نادیده انگارد و حتی بی هیچ کدورت خاطری از آن بگذرد؟پس تفاوت انسان و جمادات در چیست؟

بارها دیده ایم که یک حیوان در غم از دست دادن عزیز خود ، روزها و ماه ها به شوریدگی به سر میبرد و بسا در آخر تلف می شود و بدا به حال آن انسان که کم از . . .

                نیاز  عاشقان  معشوق را  بر ناز  میدارد

                              تو سر تا پا وفا بودی،ترا من بی وفا کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:53  توسط محزون | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:42  توسط محزون | 
امروز هشتاد و هفت روز از آن خطبهء مضحک شوم میگذرد و من بی هیچ گناهی و تنها به جرم انسانیت سرنوشت خود را به دست نابودی سپرده ام،امروز نیز به مانند روزهای آلوده به تنهایی و تکرار می گذرد و دریغ از کور سویی امید .

چنان هدف از آمال من محو گشته است که گویی از بدو تولد   ننگینم مفروضی به عنوان هدف و سرانجام در این مردن تدریجی نقش نبسته است.

افسوس که می پنداشتم انسانیت با ارزشترین با ارزشهاست و جواب انسانیت جز انسانیت نخواهد بود ، اما افسوس و صد افسوس که هر چه انگاشتیم جز خیالی باطل نبود و انسانیت را انسانیت جزا نیست.

کجای این شب تیره، بیاویزم قبای ژنده ی خویش را
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:36  توسط محزون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هنوز هم دیرنشده، واسه خودت
زندگی کن چون هیچ کس جای تو
زندگی نمیکنه، اونایی که ...
حالا کجان؟
همه سر زندگیشونن اماتو؟
حالا فقط تویی که تنها موندی
زود باش تا دیر نشده
اینبار غرورت رو بذار کنار

نوشته های پیشین
مهر 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM